تبليغاتX
خلایـــــق هرچــه لایـــــــــــــــق


خلایـــــق هرچــه لایـــــــــــــــق

کویر انتهای زمین است ... پایان حیات !! درکویرخداحضوردارد



 

 السلام علیکم ای دوستان

دلم گرفته ... اعصابـــم داغــــــونه ... !! !! امروز ازمردم ایـران،یاادمایی که ادعای ایرانی بودن می کنن

دلم خیلـی گرفته...اینی که میگن تاریـخ تکرارمیشه راستِ به خدا...بعـدازهـزارواندی سال عاشورا دارِ

تکرارمیشه؛سیدعلی حسیــن وایران زمین کربــلا ومردم ایران اهل کوفـــه و شمــرویـــزیـدِشَـم که این

ابرقـدرتـای اَجنبی هستن...!!چراما آدما عاشق تکرارهستیم؟ ؟ بیایــن پشت هم بایستیم ونذاریم

تاریخ تکــراربشه...نذاریم یه عاشـورای دیگه رقم بخوره...نذاریم خون یه عــده پایمال بشه...نذاریم یه

تـراژدی غم انگیــزِدیگه برااین مملکت اتفاق بیاُفته...ولایــت فـقیه جزیی ازدیـن ماست،چراباید اسـلام

 ازین سـرزمین برداشتـه بشه؟چرابایدوجودخدا و صفات اهــورایی انکاربشه ؟ ! ! ... من از پشت همین

تریبون اعلام میکنم:

 ” مــــرگ بر ضــدّ ولایـت فقیـه ” !!!

درنیــــــابد حال پخــته هیـــــــــچ خام     پــس سخـن کوتــاه بایـد،والســـــّلام

پ ن:شما هم هرچه سریع تر بیانیه بدین و انزجار خودتونو اعلام کنین !!!!

پ ن:راستی یه سوال چن وقتیه که ذهنمودرگیر کرده...چرادرقفس هیچ کسی کرکس نیست..؟ ؟ ! !

پ ن:این شکلکم یه پسری رو نشون میده که ازحموم اومده بیرون وداره خودشوخشک میکنه

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 9:16 AM توسط Hooman| |

قیامت بی حسین غوغا ندارد

                                   شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش تا در محشر نگویند

                                    چرا پرونده ات امضا ندارد... !!

سلام به همه ی برو بچه های سوگلی و کاکل زری.ماه محرم اومد...عجیب من این ماه رو دوس دارم.

هرسال لباس سیاه تن می کردم و یه سر بند یا ابالفضل می بستم و تو دسته زنجیر میزدم....

یادش بخیر!! !! پارسال علی نذر کرده بود که عاشورا تو دسته سنج بزنه منم دلم می خواست که طبل

زدن رو تجربه کنم برا همین با بروبچه های حسینیه هماهنگ کردیم وعلی سنج زد و منم طبل...

امسالم اگه خدا بخواد عاشورا تاسوعا میرم دامغان...!!!

بو کنین..هووووووووووووووووووووم هااااااااااااااااااااااااااااا..بوی غذای نذری میاد.غذای امام حسین...

دیدین که غذای نذری چه به دندونه ادم مزه میده..

دیروز یه بابایی تو ماشینش یه ترانه گذاشته بود و صداشو هم بالا برده بود!! ! خیلی بم برخورد....اخه

محرم اومده اگه دین و ایمون نداری و به اعتقادات خودت احترام نمی ذاری حداقل حقوق مردم رو

 رعایت کن و به عقایدشون بها بده...احداقل به احترام امام حسین این یه ماه رو مراعات کن...

پ ن :این پستو همینجوری نوشتم اگه به دلتون نچسبید ببخشین

پ ن:این مدت درگیره امتحانای میان ترم بودم و از حالا به بعد هم در گیر و دار ِ امتحانای پایان ترم اگه

 کمتر میام نت حلالم کنین ! ! !

پ ن:شاید نتونم برا اپم دوستان رو خبر کنم لطف کنین به بزرگواری خودتون ببخشین...

پ ن:برا اپ قبلی هم بعضی دوستان از اینکه جواب کامنتاشونو نداده بودم ازم دلگیر شدن از همین جا

ازشون معذرت  می خوام و سعی میشه که تکرار نشه!! !!

پ ن :شب یلداست در ان کوش که خوش کام باشی

                                                      یک عدد هندونه برداری روی بام باشی.. !! !

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 8:37 AM توسط Hooman| |

یه سلام خیس وبارونی به شما دوستای گل .از سه شنبه ی بعده عید قربان دیگه دانشگاه نرفتیم.

به عبارتی کلاسارو تعطیل کردیم و دوهفته به خودمون استراحت دادیم...این دو هفته رو رفتم

دامغان{ایکونِ هومن پسرِ لوس و مامانی}خب چیکار کنم دیگه،دلم تند و تند برا مامی و بابی و ابجی

می تنگه دیگه...این دو هفته همش بارونی بود،دوهفته ی بارونی و پاییزی.. .. روز عید منو علی

رفتیم خونه دوسه تا از دوستای دوران دبیرستانمون که سید بودن و ازشون عیدی گرفتیم{ایکون هومن

 عیدی پرست}شب عیدعلی ماشینوبرداشت واومددنبالم که بریم شهروبگردیم،چنتا از دوستاشم

 همراش بودن...همینجوری دور میزدیم وبه عابرای توی خیابون که ازبارون فرار می کردن می خندیدیم

 که چشمون افتاد به یه ماشین عروس .مام که مَست..!! پشته سرش راه افتادیم....شیشه ها رو

دادیم پایین و دست و سوت و بووووق....بوق بوووق بووووق بوووق .یعنی همون دیدید دید دیدید

دید ...خیابونا نسبتا خلوت بود ..مام که حسابی بی جنبه تو خیابونا مانور راه انداخته بودیم ..

جلوی ماشین عروس مارپیچ می رفتیم.خانوادهاشونم که به زعمه خودشون کولاک کرده بودن.

خیابونوسردست گرفته بودیم و بوق پشته بوق...از بین ماشینه فک و فامیلای عروس و دوماد لایی

میکشیدیم و تو ماشین حرکاته موزون انجام می دادیم .به عبارتی خل بازی دیگه،تا اینکه

 رسیدیم به میدون اومدیم میدونو رد کنیم که یهو یه پلیس عین ملک الموت ظاهر شد و جلومونو

 گرفت!! چون کمربند نبسته بودیم ،برگه جریمه رو در اورد که جریمه بنویسه هرچی گفتیم اقا شبه

عیده،یه امشبه جریمه کردنو بی خیال شو انگار نه انگار(زهی تلاش ِ بیهوده)به مفهوم ِ وسیـــــع ِ کلمه

لجـــــباز بود.هنو جریمه ننوشته بودکه بووووووووووووووووم... ... یه مینی بوس کوبوندبه یه تاکسی

این اقا هم دوید طرفه صحنه تصادف که ما هم ازین فرصت کماله استفاده رو بردیم و زدیم به چاک...چه

 حالی میده فرار کردن از چنگه مامورِقانون ... یوهاهاهاهاها ..!! !!

پ ن:از قدیم ندیما گفتن خلایــــق هرچه لایـــــق. . . ! ! !

پ ن:هـــــــــــــــــــــــی پیشــــونی

جُک نوشت:یه روز یه خیاربا یه خیارشورتو خیابون داشتن می رفتن. یه نفر از خیاره می پرسه این کیه

همراته؟؟خیاره میگه:این خواهرِترشیده ی منه....

افسوس نوشت:هـــــــــــــــــــــــی زندگـــــی ...!

دل نوشت:از بچگی عاشقه نقاشی روی شیشه های بخار گرفته بودم...حالاهم که کارِهرروزم شده!!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 10:32 AM توسط Hooman| |

سلام به همه بروبچه های ول گرد بلگفا!!...احوالات چطـــــــــوره؟کیفتون کـــــــــــــوکه؟

میزونیــــــــــن؟؟...

عید قربان بعدا بعد مبارکتون باشه .عید غدیر هم پیشاپیـش ....!!

عید قربان دامغان بودم حاج مهدی (بابابزرگ گرام بنده)نذر داره که هرسال عید قربان قربونی داشته

باشه.همه ی فامیل پدری جمع میشن خونه حاج مهدی..!گوسفند قربونی رو اوردن تا سر ببرن،

هاله برگشت به گوسفنده گفت :اخرین ارزوت چیه؟همون وقت گوسفنده گفت:بع بـــــــع ...

هاله برگشت روبه من گفت:هومن این چی گفت؟؟یهو همه برگشتن منو نگاه کردن و همزمان زدن

 زیره خنده منم رو به هاله گفتم :

میگه اخرین ارزوم اینه که یکی این اَجوزه ی زشت رو از بالا سرم ببره کنار..هاله به مامانم گفت:

اِاِاِاِ مــــــامـان ببین هومن چی میگه!!!منم اداشو در اوردمو گفتم:اِاِاِاِاِ مـــامـــان ببین هومن چی

میگه... بعدشم یه شکلک چاشنیش کردم !!نمی دونم چی جلو دستش بود که پرتش کرد طرفه

من(جمعیت همچنان در حال هـــرّ وکـــــر) ..منم جاخالی دادم بهم نخوردبااین کارخیلی عصبانی تر

شد و اومد جلو یه بشگون از بازوم گرفت که نگو ... چه دردی داشتجاش هنوز رو بازوم مونده...

(کلا دخترا خیلی بد ذات و پلیدن!!خدا رو شکر تو اون شرایط گازم نگرفت وگرنه حتما یه تیکه از بازوم

کنده می شد)...حاج مهدی که خنده هاش تموم شد گفت بسه دیگه یکی بیاد این زبون بسته رو

سر ببره..خلاصه ...!!....

ظهر با گوشته تازه یه کباب چرب وچیلی درس کردیم وزدیم به بدن ... همینجوری وقت ریخت وپاش

 کردیم تاساعت 2،قبله اینکه بازی پرسپولیــــس شروع بشه رفتم سروسایل ارایش ابجی خانوم و

رژِقرمزشو گرفتموبه اتفاقه پسر عموها  صورتمو رنگ کاری کردم!دخترعموها ودخترعمه و و ابجی

خانومی هم روسری های قرمزشونو اورده بودن وبا چه هیجانی نشستیم پای تلویزیون به امید برد

 تیم مورد علاقه مون!!!این وسط عمو محسن سازه مخالف کوک کرده بود!زردا رو تشویق می کرد

(اخه خودش استقلالیه!!)پرسپولیس خیلی بد شروع کرد تا اینکه اولین گل رو خورد...اینجا دیگه

صدامون تو گلومون ماسید و یه صدا می اومد اونم صدای عمو محسن بود.شیث که اخراج شد

سکوته مطلق حاکم شد و بازم عمو محسن!! ! ....نیمه دوم هم که موقعیت ها یکی یکی حروم

شد،پنالتی...اقا چه پنالتی هایی  خراب کردن این قرمزا...من بودم گلشون کرده بودم اینام به

خودشون میگن بازیکن..؟!!!حالا اونوریا ببین چه عروسک پنالتی رو کاشتن کنجه دروازمون...!!

جمعیت نذر کردیم که هرچه زودتر این بازی تموم شه، تا بیشتر از این ننگ بالا نیومده!!حالا بازی

استقلال شروع شده ..استادیوم خونه حاج رضا خالی از تماشاچی ..یه نفر هی بوووووق میزنه اون

کیه؟عمومحسن!بنده خدا تنهایی نشست بازی تیمشو دنبال کرد..بعداکاشف به عمل اومدکه

بـــعـــــــه! ! استقلالم خراب کرده البته با یه نمه تفاوت، اونم اینکه اون تو خونه خودش مالیده!!!

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 11:23 AM توسط Hooman| |

بچه ها امروز می خوام یه رازایی رو براتون بگم که تا حالا سر به مهربودن...دیروز رفته بودم

دامغان،مامان وهاله توی اشپزخونه بودن وپچ پچ می کردن ومی خندیدن هرچی گوشامو تیزکردم

نتونستم بفهمم که دارن چی میگن بابانشسته بودوبه حساب کتاباش ورمیرفت!منم مثلاداشتم

تلویزیون نیگاه می کردم اماتمام حواسم تو اشپزخونه بود.وقتی دیدم چیزی دسگیرم نمیشه کلافه

شدم وتلویزیون روخاموش کردم..به بابا گفتم این مادرودختردارن به چی میخندن..موضوع چیه؟؟

گفت توتمامه حواست به اوناس ازمن میپرسی جریان چیه؟کلافه ای!!نتونستی چیزی بفهمی؟

نه بااااااااحوصلم سررفت بابا..یکیم باما بخنده!بابا بساطشوجمع کردوگفت: برات از خاطراته

بچگی هام میگم اما مردونه قول بده که بینه خودمون بمونه...منم قبول کردم.بابا یکم جلوتر اومدو

آروم گفت:"حدودا چهارم ابتدایی بودم اصلا املا رو دوس نداشتم واملام خیلی ضعیف بود...یادمه

بالاترین نمرم تو املا 10بودتا اینکه یه باراز یه درس خیلی سخت املا داشتیم من اون املا رو(۱۶-)

گرفتم،معلم منو کنار کشیدو دلیله اینکه نمره های املام اینقد افتضاحه رو پرسید منم گفتم املا رو

دوس ندارم اونم برا اینکه وضعیته املام بهتر بشه...(دیگه داشتم خیلی خودمو کنترل میکردم که نخندم

 اما خداییش خیلی سخت بود)کلی منو تشویق کردوکلی جایزه برام خرید با مامانم صحبت کرد تا

 تو خونه بام بیشتر املا کارکنه .هفته بعد دوباره از همون درس املا گفت پسر این بار معلممون

شاهکارکرده بود تشویقاش کارسازبودومن شدم(صفر)(وای خدای من دیگه سر حده ترکیدن بودم)

خانوم معلمم عصبانی میشه وکتاب روجلوم باز میکنه ومیگه از رو این درس یه بار بنویس ببینم(خیلی

معلمه صبوری بوده....)منم مینویسم ..بعد که معلم نوشته هامو تصحیح میکنه میشم (14)...اینو که

گفت دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم وپخی زدم زیره خنده حالا نخند وکی بخند..اینقد خندیدم

که اب از چشام راه اوفتاد... تو این وضعیت بابا هی میگه هومن یواش تر مرده وقولش ؛حالا مگه

می تونستم نخندم !!بش گفتم بابا شما خیلی هوشت سرشار بوده،نابغه بودی خدا وکیلی از روی

کتاب نوشتی و14 شدی.......وای خـــــــــــــــدای من.....!!

باباهی میگفت یواش تر بخند بچه یادت باشه چه قولی دادی...ولی من از بس خندیدم که هاله

ومامان از اشپزخونه اومدن بیرون !هاله گفت :زهره مار چته تو..منم خواستم تلافی کنم واونا رو تو

داغه این راز بذارم اما دلم نیومد هاله از نبوغه باباش بی خبر باشه این بود که جریانو براشون

تعریف کردم.حالا سه تایی زدیم زیره خنده وهی تو هم دیگه می پیچیدیم ومی خندیدیم...!!

بابا یه چش غره برام رفت وخط ونشون کشید وگفت:ثابت کردی که هنو مرد نشدی .

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 4:43 PM توسط Hooman| |

امروزادبیات داشتیم،استادیه نمه دیراومدولی به هرحال اومد.فقط یک سومه جمعیت حاضر

 بودن،یعنی از 90نفرفقط 30نفراومده بودن سرکلاس!استادطبق معمول قبله سلام واحوالپرسی

رفت سراغ دیوان حافظ ویکی از غزلیات ایشونوشروع کردبه خوندن....این جلسه یه غزل بلندی

 رو انتخاب کرده بودهرازگاهی یه نیگاه به جمعیت کلاس مینداخت،تابالاخره اون چیزی روکه تو

گلوش مونده بود رو گفت!روبه مجتبی که تو ردیف جلونشسته بود کردو بش گفت:یه برگه دربیار،

اسامی بچه ها رو بنویس تا راحتر حضورغیاب کنم...اگه قرارباشه من حضورغیاب نکنم هفته دیگه

 اصلا کلاسه من تشکیل نمیشه!وبعد دیوانوبست وشروع کرد به درس دادن.برگه که به دسته

من رسیداسمه چنتا ازبچه هارو نوشتم. امروز استادخیلی شارژبود!کلی سربه سرمون گذاشت

وخندید...تازه اسمه منم گذاشته اقای کثیرالسوال.چون ازش خیلی سوال میپرسم!جلسه های

 قبل توجناحه یه استادجوابه سوالامومیداداما امروزباتیکه ومزه پرونی جوابمومیداد!شده بودکمپانی

نمک...!فک کنم خبرایی بود!

یههههووبرگه روازرومیزش برداشت وگفت:حالااین برگه تناظریک به یک داره؟گفتیم یعنی چی استاد؟

یعنی به ازای هراسم یه دانشجوهم توکلاس هست؟؟اره استادمطمئن باشین!!استادم اسامی رو

خوند،30تادانشجودرازای 50تااسم...

وقتی استاد اسمه بچه هایی روکه نبودن میخوند،میگفتیم اقارفتن بیرون الان میان..اما مثه اینکه

 امروزدوپینگ کرده بود!6دونگ حواسش جمع بود ...گفت:اما هرکسی که بیرون رفته بود برگشته

 سر کلاس!امیرحسین برگشت گفت:استاد اسمه اضافی نوشتن تا اگه اسم کم اومد معطل اسم 

نباشیم...!!استادبا لبخنده همیشگیش گفت: "ولَعنَ اللهَ جمیعا "/خدا جمیعن لعنتشون کنه/....!!!

اینم از کار ما..اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم..!اومدیم رفاقت کنیم لعنت شدیم..!!!

 

 

.

.

.

پ ن :این پست قراربود شنبه اپ بشه اماامون ازین روزگار نامروت که پاهامو قلم کرد تا من نتونم

اپموبذارم....هــــــــی روزگـــــــار!!!

من از بیگانگان هرگز ننالم که بامن هرچه کرد .........ان اشنا کرد...!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 4:38 PM توسط Hooman| |

سالــــهاتاریـــخ شمســی گشت و گشت

                                                 شادمـــان شـدتاشنیـد ایـن سرگذشـت

روز میــــــــلاد امــام هشـتــــــم اسـت

                                                 هشـت هشـت جمعـه ی هشتادوهشـت

 

 

پــدیده ی عجـــیب وجالــــب ســال 88 ،بعـــــدابعــــد مبـــارک ... ... !! !!

 

                                    ×××     ×××           

                

پنشنبه ،صبح،توی خواب وبیداری بهزاد بم زنگ زدوگفت:"فردا شب عقد بهنام ِ،توهم دعوتی.

حالام پاشو حاضرشومیام دنبالت ،کلی کار دارمودس تنهام..."بعدشم بدون حداحافظی

قطع کرد.منم هرچی از دهنم دراومد بارش کردم.پسره ی دیوونه چیزی جز درده سر نداره!!

کلی هم منو تو خرج انداخته!پول یه دست لباس نو ،پول سلمونی،پول کادوعروس دوماد...

لِــــخ لِـــــخ کونون پاشدمویه دوش گرفتم ،یه نمه حلام بهتر شد.تازه اماده شده بودم که دوباره

گوشی زنگ خورد.بدون توجه به شماره گفتم دیگه چه مرگته؟؟چی می خوای از جونه من؟؟ ؟

که یهوصدای ننه نسا اومد...واااای خدای من!این دیگه چی میخواد..؟!بعده کلی احوالپرسی گفت

که فردا شب عروسی نوه شه وازم خواست که خودمو برسونم دامغان...!اینجابودکه تودلم خدارو

شکرکردم قبلش بهزادبهم زنگیده و منو دعوت کرده.به زحمت تونستم از شره سوالای بی امون ِ

ننه نسا خودموخلاص کنم.شروع کردم به دعاکردن به جون بهزاد، به یاد ندارم تاحالابراکسی ایقد

دعا کرده باشم.رفتم بیرون تا اینکه بهزاد رسید.تا دیدمش پریدم توبغلش وکلی بوسش  کردم.

گفت:توچته؟چراهمچین میکنی؟تفاله بارونمون کردی!اتفاقی افتاده..؟؟گفتم بزن بریم که خدابرام

خواسته!تاخوده شب منوبهزادشمال وجنوب،شرق وغرب سمنانوزیروروکردیم وبه قوله مامانم چشه

سمنانوکورکردیم تا یه دس لباس خریدیم...شب که رسیدم خوابگاه نانداشتم لباساموعوض کنم

خودموبامکافات رسوندم به تخت خودمو ولو کردم روش ودیگه نفهمیدم چی شد...!

عقدبهنام توی باغ چهارگل بود.یه جای خوش اب وهواتوی یکی ازشهرهای شمالی سمنان.اولین

 باری بود که خونواده بهزادو میدیدم...بهنام و بهزادخیلی شبیه هم هستن.انگارکه موقع تولد بهزادیه

کاربن گذاشتن وازروبهنام طرح بهزادوزدن...فقط به خاطر اختلاف سنیشون قیافه بهنام یه نمه مردونه

تره...خواهرش بهنازمثه مامانشونه،اما این دوتانه به مامانشون رفتن نه شبیه باباشونن..!!فک کنم

 این دوتاروازتوجوب پیداکردن...!!!

خلاصه دیشب خیلی خوشال بودم ،بیشتربه خاطرِاینکه مجبورنشدم برم دامغان و....

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:13 PM توسط Hooman| |

سه شنبه من و دو تا از بچه های کلاسمون توی فضای سبز دانشکده  پشت درخچه های

کوچیک وانبوهش نشسته بودیم ویواشکی داشتیم دستامونو ازجلومون می بردیم پشتمون و

دوباره می اوردیم جلو وبه همدیگه نشون میدادیم...کلی کیف می کردیم و ریز ریز

 می خندیدیم .. همون جور که داشتیم به کارمون ادامه می دادیم یهو بابای دانشگاه از

پشت درختچه ها گفت : کی اون پشته ؟؟ ؟؟

 بی اختیار گفتم میــــــو(با صدایی شبیه به صدای گربه) ... !! !

دوباره ریز ریز خندیدیم...

بابای دانشگاه گفت:پیشته گربه کوره..به قلمرو من وارد شدی..باید سزای این کارتو ببینی..

چشمتون روزه بدنبینه!این باباشیلنگ ابوگرفت رومون.تادلتون بخوادبه هیکلمون اب دادیم خورد.

با این کا ما از پشت درختا پریدیم بیرون و گفتیم بابا اشتباه شده تسلیم تسلیم بی خیال بااا

خیسمون کردی...خلاصه خودمونو از تیر رس باغبون دور کردیم..ولی چه فایده غرض خیس

شدن ما بودکه حاصل شد...اینم از کاره باغبونای دانشگاه سمنان..نمیذارن ادم بازیشو بکنه..

استاداشم که دیگه نگو..استادِسلب اسایشن..میرن پای تخته تن تن فرمول مینوسن وخروارخروار

جزوه میگن..از بس چشامو به تخته دوختم جفت چشام چسبیدن به کفه کلاس...گاهی اوقات

بی خیالِ درس میشم و میرم سراغ نقاشی..

کاره خودمه ها...

پ ن:توروخدافکرای بدنکنیا! !مااون پشت کارای بدنمی کردیم

فقط داشتیم گل یاپوچ بازی می کردیم

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:33 PM توسط Hooman| |

امروز خیلی حوصله م سر رفته بود،با مهدی { یکی از هم اتاقیام } رفتیم یه ذره بگردیم..!!

اومدیم تو شهر دوری زدیم تا رسیدیم به یه پارک.دیدم چنتایی بچه تو پارک دارن بازی میکنن و

ماماناشونم گرمِ حرفیدنن.یادِ هاله افتادم.به اتفاق مهدی توی پارک رفتیم .

به طرف تاب و سرسره ها رفتیم . روی یه تاب یه دختر بچه نشسته بود که خیلی سعی میکرد

تابُ حرکت بده و بازی کنه اما تلاشش بی فایده بود...!!! یکم جلوتر رفتم تااینکه دختربچه

متوجه من شد.بایه حالت خیلی قشنگ که چالِ رو صورتش نمکی ترش کرده بودگفت:چراواستادی

منو نگاه میکنی ؟ ؟ بیا تابم بده دیگه..! ناخداگاه نیشم واشدگفتم: الهی،خانوم کوچولو

حالا اگه تابت ندم چی میشه؟

با یه حالت معصومانه ای گفت: می تونی منو تاب ندی اما یادت باشه که توی همچین روزی دله

یه بچه رو شکوندی.

مگه امروز چه روزیه..؟؟ با حرکت سر و گردن به طورِجالب ومنحصری گفت :

ر و ز ه جـــــهــــــا نی کـــــــو د ک ...!!

هومن:وای وای اصلادوس ندارم توی همچین روزی یه فرشته کوچولو رو ناراحت کنم!!! ..

پس سفت بشین که میخوام تابت بدم .منم روی تاب بغلی که حالا دیگه خالی بودنشستمو به

کودکِ درونم حسابی تاب سواری دادم ومهدی هم اونور با بچه های دیگه مشغول بود.

بعده کلی کیف ومستی همراه ملیکا{همون وروجک}رفتیم سرسره بازی.کلی کودکِ درونم

سرخوش شده بود.بعده سرسره بازی ملیکا چنتا از بچه هارو بهم معرفی کرد.زهره،مریم،مجید.

بعد قرار شد تامن و مهدی با این بچه ها قائم موشک بازی کنیم... / فک کن ..!! قائم موشک/

خلاصه امروز باحال ترین روزِ من تو این مدت بود...خیلی بهم خوش گذشت.چقد بچه بودن و

بچگی کردن کیف میده..!!

پ . ن : بــــــــــــــــــــچــــــــــگی هم عالمی دارد.......

پ .ن :دخمـــــــل دس تو ممـــــاخت نـــــکن..!!

 بعدا نوشت :ببخشید دیگه بلگفا داغون بود دیر اپ شدم....

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:3 AM توسط Hooman| |

 

امروز اولین کلاسمون تشکیل شد.درس ریاضی1.چقد این چن روز بهمون خوش گذشت.

 

با بروبچه های کلاس اشنا شدم همشون مث خودم بودن.خیلی ازشون خوشم اومد.

 

حالا با هم یه تیم شدیم که اکثر بچه های دانشگاه ما رو می شناسن شدیم نور چشمی

 دانشگاه. جاتون خالی که حسابی اتیش سوزوندیم.

 

سرکلاس ریاضی1استاد تو همین اولین جلسه درس داد.ماهم که مث یه بچه دانشگاهی

 

شروع به جزوه نویسی کردیم.بغل دستم یه دختر نشسته بود.یه لحظه که همینجوری و به

 طورخیلی اتفاقی (باور کنین اتفاقی بود) چشمم خورد بهش ..

 

یهو دیدم دست دختره هفت هشتااااا خودکار رنگ و وارنگه.قرمز،ســبز،ابی،مشکی ،نارنجی

 

بنفش،...واسه خودش جعبه مدادرنگی داشتاااا..برگشتم بش گفتم ببخشید خانم شما

 

مطمئنید که کلاسـو درست  اومدین نشستین...!!یه لحظه رنگ از روی دختره رفت وبا تردید

 

گفت مگه شما بچه های ریاضی نیستین؟؟گفتم چرا اما گمون نکنم شما بچه ایشون باشین

 

!!گفت که منظورت چیه ..؟؟گفتم اخه فک کنم شما احیانا رشته نقاشی قبول شدین

 

 اشتباه وارد این کلاس شدین یاشایدم پدرمادرتون شما رو مهد کودک اسم نوشتن ، ادرسو

 

اشتباهی اومدین!اخه دختر جون اینجاکلاس ریاضی نه کلاس نقاشی که توباخودت دوازده رنگ

 

خودکاراوردی!این دختر خانوم ما خیلی عصبانی اشد وتویه چش بهم زدن دفترمو گرفتو کلی

 

خط خطی کردوبعد به خودم برگردوند و با یه حالت خاصی گفت این چیزا به شما ربطی نداره

 

واز اونجا بلند شد ورفت یه جای دیگه نشست.

 

پ ن :دختره دیووووووانه کم اورد نمی دونست چیکار کنه دفتر بی زبونه بنده رو خط خطی کرد..!!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:4 PM توسط Hooman| |


Design By : Night Skin